تبليغاتX
ای کاش می شد
مقدمتان گلبارن قلبهایتان شادمان

" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد"

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 10:47  توسط بهمن  | 


دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من


چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


  مولوی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 16:2  توسط بهمن  | 

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

 

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

 

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...

 

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

 

تنهایی را دوست دارم زیرا....

 

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

 

 و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 12:26  توسط بهمن  | 

 

مطمئن باش ، برو …

ضربه ات كاری بود ، دل من سخت شكست …

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاك ، كه پر از یاد تو بود …

و به این قلب یتیم

كه خیالم می گفت   تا ابد مال تو بود …

تو برو تا راحت تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 17:50  توسط بهمن  | 

 

 

 

 

تا كنون اندیشیده اید كه عشق برتر است یا دوستی ؟


عشق ریسمان طبیعت است و سركشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان

بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ، به حیله عشق

 ، بر جای نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است .


عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .


عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن ” همزبانی در سزمین

بیگانه یافتن است ” .


عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن .


عشق بینایی را می گیرید و دوست داشتن می دهد .


عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف

 است و نرم و در عین حال سرشار اطمینان .


عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی ،

بی انتها و مطلق .


عشق جوششی یك جانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود

جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی می

 لغزد و یا همیشه یكجا می ماند


و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و

 یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنایی آن ، چهره

 یكدیگر را می توانند دید و در این جاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و

 معشوق كه در چهره هم می نگرند احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و

بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق – كه درد كوچكی هم نیست – فراوان است .


اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می

 كند و از این رو است كه پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت دو روح خطوط

آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی

 می شوند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:56  توسط بهمن  | 

 

 

ای زاده ی هفت پشت اصالت

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو و ذات خرابت


ای شناگر قابل تو آب نمی دیدی

بازیچه شب گردان  مهتاب نمی دیدی

ای زاده ی هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

 لعنت به تو و ذات خرابت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:5  توسط بهمن  | 

کاش انسانها میدانستند  که معنای واقعی عشق چیست؟

نه اینکه آن را همچون ته سیگاری زیرپا ی خود له کنند و بعد

با خود بگویند  ((  من رو درک نمیکرد ))

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 18:16  توسط بهمن  | 

 

درد


من اگردیوانه ام ...


با زندگی بیگانه ام ...


مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم


اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت


خراب اندر خراب و خانه بر دوشم


اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد


در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم


به مرگ مادرم : مردم


شما ای مردم عادی


که من احساس انسانی خودرا


بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم


میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم


هزار درد دارم
درد دارم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 17:36  توسط بهمن  | 

لحظه دیدار نزدیک است
 
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم.
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست! 
و آبرویم را نریزی ، دل!
ـ ای نخورده مست ـ
                               
لحظه دیدار نزدیک است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:31  توسط بهمن  | 

گفت تو از خاکی و من از خاک چرا باید دورت بگردم ؟

ندا آمد : تو با پا آمدی باید بگردی !

با دل بیا تا من بگردم 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 9:50  توسط بهمن  | 

   غربت

ماه بالای سر آبادی‌ست

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی

خشت غربت را می‌بویم.

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار

به لب کوزه‌ی آب.

غوک‌ها می‌خوانند

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است:

پشت افراها، سنجدها

و بیابان پیدا نیست.

سنگ پیدا نیست.

گلچه‌ها پیدا نیست.

سایه‌هایی از دور

مثل تنهایی آب

مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر آن است:

دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست

روز آبی بود.

یاد من باشد فردا

بروم باغ حسن، گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ

طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها

سایه‌هاشان در آب.

یاد من باشد

هرچه پروانه که می‌افتد در آب

زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم

که به قانون زمین بربخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی

حوله‌ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی‌ست.

سلام دوستان خوبید ممنون که منو فراموش نکردید من برای مدتی ازایران رفتم بازم از همتون ممنونم  که فراموشم نکردید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 16:49  توسط بهمن  | 

تموم شد ترانه ، به پايـان رسيدم ..
اگر گر يه کردم ، اگر دل بريـدم!
تموم شد ترانه ، قلم را شکستم ..
به کنجي خزيدم ، به ماتم نشستم!
نوشتم سکوتو ، صدا مي شنيدي ..
به هر خط شکستم ، تو گفتي نديدي!!!
تموم شد ترانه ، به پايـان رسيدم ..

مي تونستي از تب ، ترانه بسازي ..
دلي رو که بردي ، دوباره ببازي!
مي تونستي ماه و به خوابم بياري ..
رو پيشوني شب ستاره بکاري!

اگر بي اجازه تو شعرم نشستي ..
چرا دل بريدي ، چرا دل نبستي ؟!

تموم شد ترانه ، چشات غرق خوابه ..
سوال من از تو ، هنوز بي جوابه!
تموم شد ترانه .. به پايـان رسيدم!
اگر گر يه کردم ، اگر دل بريدم!
تموم شد ترانه ..
تموم شد ترانه .. ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:25  توسط بهمن  | 

 

 

مرگ

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:38  توسط بهمن  | 

سلام دوستان راستش من دارم میرم سوریه ممکنه تا ۱۰ یا ۱۵ روز دیگه نباشم مبادا منو

فراموش کنید برا همه شما دعا میکنم بجای همه شما هم زیارت وسلام همتون رو به بی بی

میرسونم دوستتون دارم حلالم کنید رفتن با خودمه ولی برگشت با خدا همتون وبه خدا ی بزرگ

میسپارم دعاتون میکم روز پدر هم به تما پدراتون از طرف من تبریک بگید خدا حافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 20:12  توسط بهمن  | 

 

چطوری ,یکی بهم بگه چطوری به اینا برسم
 
یه جایی برا تنهاییام  میخوام

یه شونه خالی واسه گریه هام میخوام

یه شونه خالی هم واسه بی کسیم میخوام

یه دل صاف واسه تنم میخوام

یه امید واسه نا امیدی هام میخوام

یه ارزوی شدنی واسه ارزو های نشدنیم میخوام

یه حرف واسه سکوتم میخوام

یه لبخند برا صورتم میخوام

یه چشم میخوام که انتظار نداشته باشه

یه عشق میخوام که پایان نداشته باشه

یه گل میخوام که عمرش کوتاه نباشه

یه یخ میخوام که اب نشه

و در اخرم یه شب میخوام که صبح نداشته باشه

میشه بگین چطوری میتونم اینارو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 19:20  توسط بهمن  | 




سلام دوستان گلم

 اين قلب يه انسانه  يك انساني كه خدا براي آفرينش اون به خودش تبريك گفت

خدايي كه ما اونو با هر دين و مذهبي به بزرگي يادش ميكنيم

پس چرا ما كه اين خداي بزرگي داريم بايد قلب ديگران رو بشكنيم

و بجاي مهر و محبت بغض و كينه بهشون هديه كنيم ؟

چرا كسي و كه دوستش داريم از خودمون ميرنجونيم ؟

آره دوستان منم يكي و دوست دارم ولي ....................

ببخشيد نميخوام با با ناراحتي هام شما هم ناراحت كنم

همه شما رو دوست دارم منتظر مهربوني هاتون هستم



دوستدار شما  دوستان

آذرخش
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:17  توسط بهمن  | 

امشب گریه میکنم .

گریه میکنم برا تو برا خودم برا تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

 برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

 امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...برای تو....و به خاطروجود تو وبرای رسیدن به تو وبرای خواهان تو

و انقدر خواهم گریست که  نا بینا شوم ، تا چشمم به روی ماه تو بینا شود

کاش پی میبردی و باور داشتی چقدر دوستت دارم

تنها کلمه ای که تمام احساسم ومیتونم با اون بهت بگم اینه

 

 دوستــت دارم

 

 

دوستان این پست خصوصی است وبرای شخص خاصی نوشته شده  که امیدوارم درکم کنه از یاری تمام شما که تواین لحظها تنهام نگزاشتین ممنونم

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 9:57  توسط بهمن 

 

 

انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند !

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت...

در سبد جلو، صفات نیک خود را می  گذاریم و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم.

به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم

وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.

در همین زمان بی رحمانه، در پشت سر همسفرمان

 که پیش روی ما حرکت می کند، تمامی عیوب او را می بینیم .

بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم،

 بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.

                                                                پائولو کوئیلو  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:29  توسط بهمن  | 

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست


گفت . غم عشق


پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود


گفت . در فراق يار


گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند


گفت . با آه جگر سوز


پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر


گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند


گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست


گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد


پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن


گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد


گفتند . چگونه


گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..


اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات


پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند


گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند


گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد


گفت . بر سر تربت ما چون گذري همت خواه


که زيارتگه رندان جهان خواهد شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:16  توسط بهمن  | 

 

نرو   دستم  به  دامانت ،  نگو  دیگر  نمی آیی  

 

که می میرم  غریبانه  ، امان از درد  تنهایی

 

حضور التماسم را  ببین در خیس چشمانم

 

بمان تو با  من تنها در  این  احساس رویایی

 

بهار من بمان با من  خزان  را سخت میترسم

 

بمان با من که می پوسم در این زندان تنهایی

 

صدای پای دلتنگی ، هراس لحظه های من 

 

تویی آرام چشمانم ، تو که اعجاز دریایی

 

شکوه اشک چشمانم ، تو را من دوست میدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20:6  توسط بهمن  | 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویرن را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان ونالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 10:40  توسط بهمن  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پیشاپیش سال نو را به همه ی شما دوستان تبریک میگم.امیدوارم در سال جدید همه  بدی ها را به دور ریخته و با رویی خوش به استقبال بهار برویم.امیدوارم امسال هیچ غمی نداشته باشید.اینجا جا داره  یادی از دوستانی بجا بیاریم که در سال گذشته میان ما بودند وبا رفتن خود سال و سبزه های عید ما را سبز تر کردند

امســـــــــــــال سبزه های عید پر از گلهای شقایق است.

 

به امیـــــــــــــــــــد سپیروزالی سبز نوروزتان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 17:16  توسط بهمن  | 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 16:21  توسط بهمن  | 

 



پرنده گفت: « چه بوئي ، چه آفتابي ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت. »

پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد و رفت
پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
ولحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه مي كرد

پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود

« فروغ فرخزاد »
  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 12:51  توسط بهمن  | 

 

 كه ميگويد كه مي گويد جهان اينچنين زيبا
جهاني اينچنين رسوا كجا شايسته ي روياست
به تكرار غم نيما كجاي اين شب تيره
بياويزم بياويزم قباي ژنده ي خود را
دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام
با همه نامهربانان مهرباني كرده ام
بعد از اين چرخ بازيگر ديگر اميدم نيست،نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دو رنگي هاي ياران كر ده ام
مهر غصه بر لبانم ميفشارد استخوانم
مهرباني كيميا شد ،مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسژرده
ميروم دلمردگي ها را ز سر بيرون كنم
گر فلك با من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 19:4  توسط بهمن  | 

 

 هرگز به پايان نمي انديشيدم

چرا که مي دانستم بي تو

در انتهاي راه خبري نخواهد بود

من فقط از پايان تو مي ترسيدم

پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود

و بستن دفتر شعرش براي هميشه

حال از تو مي خواهم

آغاز کني ابتدا را

چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم

به پايان راه نينديشيدم

حال مي خواهم آغاز کني همان عشق را آغاز کني

همان پرواز را آغاز کني

از لحظه شروع لحظه ي سلام و درود

از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني

و چون من به پايان راه نينديشي

که انديشيدن به پايان راه

شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 18:49  توسط بهمن  | 

 

دراین سرای بی کسی, کسی به در نمیزند
به دشت پرملال مـا پرنـــده پــــر نمی زنـــد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:50  توسط بهمن  | 

 

 

زنده به شعر خویش

زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر

عشقم همین قافیه ام در این کسالت شعر

شاعرکی بازیگوشم که در نبرد با خویش

می خزم در امتداد شب به بی نهایت شعر

چشمک این واژه ها در امتداد شعر دوست

چه رنگی می زند داد به نقش غربت شعر

زنده به شعر خویش

زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر

عشقم همین قافیه ام در این کسالت شعر

 شاعرکی بازیگوشم که در نبرد با خویش

می خزم در امتداد شب به بی نهایت شعر

چشمک این واژه ها در امتداد شعر دوست 

چه رنگی می زند داد به نقش غربت شعر

 خدای من چه میشنوم صدای ناله کیست ؟ 

چه آهی میکشد آه به بام خلوت شعر!

دلم داند قلم خواهد که من با شعر بمیرم

هوار و صد هزار بیداد از این سماجت شعر

 قصم به نور این ماه قصم به ظلم این شب

زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:6  توسط بهمن  | 

 

 

در صحبت عاشق همه از دادو فغــــان چیست

با بودن مردن تو بگـــــو روح و روان چیست

جــــایــــی کـه من از سوز دلـــــی با دل بیدار

فــــریـــاد کـنم در همه جـــــا راز بیان چیست

افــــکـــار مـــن از رنــج رهـایی شده پر بین

با درس شهامت تو بگو حــــرف نهان چیست

در سفره ی ما نـــــان و نمک جای غذا است

بی جان ورمق جـــان فکنم خون فشان چیست

بـــا عشق الــهــی همــــه در کـوی مرادیست

بی عشق مـــرادت سخن از دادن جان چیست

بــــا عشوه ی نـــــازی به دلم سرزده ام پاک

مژگان تو تیراست وبه مـن گو که کمان چیست

مـــن هـــم زدلم گفته بدم حــرف دلـــــــم را

گـــر حرف دلی را شنوی زخم زبـان چیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:41  توسط بهمن  | 

 

مرد تامرد

      بی "مرد" بودن در این نامردی ها
      قابل تحمل تر از با نامرد بودن در این بی "مرد" ی هاست!
      
      از حماقت و سادگی ِ زنانه ی خویش
      از عموزنکی های بی رگ گونه ی "مرد" ها
      از این همه ادعای "مرد" انگی بی پشتوانه
      پر می شوم از حرص ، از بغض...
      
      از نگاه "مرد" ی بر خود دچار تهوع می شوم
      می خواهم بالا بیاورم هر چه بغض و حرص است
      از حس ِ هر نوع احساس ِ "مرد" ی به خود می گریزم
      چرا که ذهنم پر می شود از وزوز های فریبنده ی دروغگوی تهی از هر چیز
      
      از افسانه ها نگو
      مجنون ، فرهاد ، بیژن ، خسرو ... همه خاک شده اند!
      از خاکشان هیچ عاشقی نروییده است
      اگر باشد برای "من" نیست
      نخواهد بود
      داستان ها بافته شده اند
      قصه ها به سر رسیده اند
      کلاغ ها به خانه شان رسیده اند
      دیگر نه چشمی است و نه گوشی
      برای خواندن و شنیدن ِ آن همه عشق...
      دیر به دنیا آمده ام!
      
      و خداوند عشق را آفرید
      زمین و زمان و آدم را با عشق خلق کرد
      و قابیل با دستانش عشق را خفه کرد
      با سنگ بر سرش کوبید
      چالش کرد
      
      "مرد" عشق را جا گذاشته است
      در قبر هابیل...
      
      | مریم | ها همه مقدس اند
      بی هیچ عاشقی ، عشق می ورزند
      به زمین و زمان و انسانیت
      و جوابشان فقط فحش ، ناسزا ، بدبینی ...
      | مریم | ها همه عادت دارند
      به روزه ی سکوت
      به تحمل هر چه هست و نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:16  توسط بهمن  |